سال بلوا ( ادامه ي پست ِ پيشين، هذيان ها)

 

ديروز(پنج شنبه)  امتحان اسكيس را دادم بلاخره. و فكر مي كنيد چه شد؟ دو امتحان نفس گير ِ هر كدام چهار ساعته را براي راحتي برگزار كنندگان در يك روز انداخته بودند و نتيجه اين شد كه من امتحان دوم را كه خيلي به آن اميدوار بودم، گند زدم! چون در همان روز بود. در همان روزِ گرم. در همان روزِ بي كولر. سه تا هفت بعد از ظهر.

آيا شما در زندگيتان هرگز امتحان اسكيس چهار ساعته داده ايد كه بدانيد يعني چه؟ كه بدانيد با تمام اعضا و جوارح تان چهار ساعت بكوب كار كردن يعني چه؟ حالا بگير چهار ساعت صبح و چهار ساعت بعد از ظهر. حالا بگير چهار ساعت بعد از ظهر ِ گرم . . . بگير گرما، يعني دماي چهل درجه و بدون كولر. بگير چهار ساعت عرق ريختن مدام و كلافگي و چند بار تصميم قطعي براي رها كردن جلسه. بگير خراب كردن امتحان، تاثير گذاشتن روي آينده ات. بگير بر باد رفتن چند ماه زحمت. بگير نمي دانم . . .  نمي دانم . . .  نمي دانم آينده ام چه . . . نمي دانم زندگي ام چه . . . كارم چه  . . .  كشورم چه . . . ايران نماندنم چه . . . ايران ِ عزيز . . .  ايران عزيز . . . كنام پلنگان و شيران . . .  امروز راستي نماز جمعه به امامت هاشمي بود . . .

 سه ي بعد از نيمه شب است.

"هذيان هاي شبانه " شعري بود. شعري كه در هفده سالگي گفتم. نيمه شب، كه مي خواستم بخوابم، ميان خواب و بيداري. ميان هشياري و نا هشياري در سرم چرخ مي خورد. بلند شدم و نوشتمش و شد: "هذيان هاي شبانه". خطاب به دوست عزيز و بسيار صميمي و دوست داشتني ِ آن روز ، و جدا افتاده ي فكري و ديداري و مسافتي ِ امروزم نوشتم. و تا به حال كه شش سال از آن موقع گذشته، كسي جز همان دوستم نخوانده آن را. وقتي خانه مان آماده شد و بار و بنديلم را از توي كارتن ها در آوردم و دفتر شعر قديمي ام را پيدا كردم، ايجا مي نويسمش.

راستي گفتم شعر!

راستي گفتم شعر. آخرين شعرم را دي ماه 86 گفتم. سال 87 ، سال ِ بدون ِ شعري بود. كه از هفت سالگي من تا به حال سابقه نداشته. چه ام شده؟ آيا بايد بترسم؟ آيا چيزي در من مرده؟ آيا بلايي سرم آمده؟ آيا مهم نيست؟ آيا الكي نگران هيچي نباش؟ آيا نگران نباشم كه اصلا نگران نيستم؟ كه بي تفاوتم؟ آيا اين مسخره بازي ها يعني چه؟ اين هپروت ها يعني چه؟ اين خيال بافي ها و احساساتي بازي ها يعني چه؟ ايا بچسب به زندگي كه خربزه آب است؟ آيا خودم چه؟ خودم كجا ؟ خودم كي؟ خودم چرا؟ خودم چه طور؟ چه گونه؟ . . .

يك ماه ِ پيش يادداشتي در مورد پائيز ِ 86 ِ خودم نوشتم كه بي ربط به همين قضيه ي شعر نيست. اما وقت نشد اينجا بياورمش. يعني انتخابات شد و همه ي زندگيمان را در بر گرفت. همه چيز را تحت الشعاع قرار داد. اين پست هم باز دارد طولاني مي شود. باشد براي بعد. . . باشد براي بعد . . .

 

راستي، سي ام تير نزديك است. . . .

مي خواستم در مورد خيلي چيزها بنويسم. در مورد 360 كه بسته شد و براي من ناغافل بود اين بسته شدن. تمام خاطراتش، تمام دوستي هايي كه درونش به وجود آمدند و چندتايشان خيلي پررنگ شدند و هنوز هم باقي مانده اند؛ كمي بيشتر در مورد مايكل جكسون كه چند دفعه به مرگش اشاره كردم اما يك دل سير ننوشتم و تصميم هم ندارم بنويسم اما ته ِ دلم مانده . كه ياد آور كودكي هايم بود و آدم عجيب و غريب و نابغه و قابل توجه و مسئله دار و قابل تحسين و قابل تقبيح و ترحم برانگيز و ماندني و تكي بود. و خيلي چيز هاي ديگر هم بود.

در مورد امسال كه سال مرگ ها بود و خدا (‌خدا؟!) بقيه اش را به خير بگذراند. در مورد مرگ ندا،‌ در مورد يعقوب ، در مورد سهراب ِ نوزده ساله، در مورد تمام آن كساني كه مردند و اسمشان را نمي دانم و يك ماه دارد از كشته شدنشان مي گذرد يا گذشته است . . . زندگيشان بود كه رفت. . .  مي فهمي ؟ . .  . زندگي  كه هر آدمي يك بار بيشتر ندارد آن را. . .  كه مي تواند بيست سال باشد اين چنين، يا نود سال آن چنان . . . كه ديگر نيستند . . . نيستي مي داني يعني چه؟ . . . من نمي دانم. . .  حقيقتا نمي دانم.

پيشتر از آن مي خواست در مورد پيمان ابدي بنويسم كه سال ها در آلمان كار كرد و تك و بزرگ و مهم بود. حداقل براي ايران. آمد تا تك بودن و بزرگ بودن و مهم بودنش را خرج ِ ايران كند. فرزند ِ اين خاك بود و آمد و كارهايي كرد كه هيچ كس نكرده بود. و اگر مانده بود ، كارهاي بزرگ تري هم مي كرد اما اجل مهلتش نداد. ناغافل مرد. در اثر حادثه . كه شايد بي مقصر هم نبود اين حادثه . . .

در مورد دلارا دارابي مي خواستم بنويسم كه پنج سال زنداني بود، و اردي بهشت ِ امسال،  در بيست و سه سالگي ، اعدام شد. به جرمي كه محرز نبود. كه خودش انكار مي كرد. صبر كردند تا هيجده سالش تمام شود. و بعد يك كم ديگر هم صبر كردند تا خانواده اش تمام زور هايشان را بزنند و موفق نشوند و آخر ِ سر هم بدون خبر دادن به وكيلش و پدرش و بدون ِ حضور ِ‌ آنها ، اعدامش كردند. دلارا دارابي نقاش بود. كه هم سن ِ من بود. كه پنج سال ِ آخر ِ عمر ِ كوتاهش را هم در زندان گذراند. . .

در موردِ تمام ِ آنهايي كه زنداني شدند در اين يك ماه و اندي. كه شكنجه شدند. كه كتك خوردند. كه آسيب ديدند. كه كسي را از دست دادند. كه هنوز در زندان هستند و خبري هم ازشان نيست. تمام پدران و مادراني كه غصه هايشان را انبار كردند. كه چندين شبانه روز را گاهي در بي خبري ِ مطلق از فرزندانشان ، خود را پير كردند. . . .

در مورد صد و شصت و هشت نفري كه با هواپيما سقوط كردند. نوجوانان جودوكار كه اول زندگيشان بود، بقيه شان را كه حتي نمي دانم كه بودند كه چه كاره بودند. صدو شصت و هشت نفر!   كم نيست!    كم نگير!    صدو شصت و هشت انسان. صدو شصت و هشت زندگي . صدو شصت و هشت مرگ! صدو شصت و هشت نابودي . صدو شصت و هشت مصيبت . . .

از انتخابات و بعدش كه نمي دانم از كجايش بگويم . 

سال مرگ ها بود امسال . . .

سال ِ بلوا  . . .

سال ِ بلوا[1] . . .



[1] - "سال بلوا" نام رماني از عباس معروفي است.

هذیان ها

    وب لاگ ها را مي خوانم. از اين صفحه به آن صفحه، از اين لينك به آن لينك. نوشتنم مي آيد. وقتي مي خوانم ، نوشتنم مي‌ آيد. وقتي توي خيابان راه مي روم، نوشتنم مي آيد. وقتي چشم هايم را مي بندم كه بخوابم ، نوشتنم مي آيد. نوشته ها همين طور از توي سرم رد مي شوند، بي آنكه قلمي بر صفحه اي جاريشان كند. لازم است كه بلند شوم، خودكارم را دستم بگيرم . يكي از اين دفتر چه هاي ده سانت در 15-20 سانتي هميشگي ام كه از بالا سيم دارند را بگيرم دستم و شروع كنم به نوشتن. ساعت ها. ساعت ها. از هر دري. از هر دفتري. از هر كجايي، از همه ي ريز و درشت ها كه اطرافم هستند. وقتي مي گويم همه، شما بفهميد همه يعني چه. شما "همه" بودن ِ "همه" را در ذهن خود بگنجانيد، در دهان خود مزه كنيد. بجويد و قورت بدهيد.

نه، قورت ندهيد. چون ممكن است مثل من رودل كنيد. آن قدر فكر مي آيد توي مغزم كه ترافيك وحشتناكي مي شود. ترافيك كه نه، گاهي سيل مي شود و جريان قدرتمندش من را با خود مي برد و به كنده درخت هاي توي راه صخره ها و گوشه و كنار مي كوبد. و من ناچار براي رهايي، بايد ترمز بزنم. بروم يك سريال مزخرف تلويزيون نگاه كنم. بروم آنلاين شوم ، دوستي را پيدا كنم ، چت كنم و التماس كنم كه تو رو جان هر كس كه دوست داري در مورد هيچ مسئله ي مهم و قابل بحثي حرف نزن. از من نپرس كه خوبم يا بدم يا چگونه ام. نخواه برايت تعريف كنم كه چه ام است. بگذار چند لحظه از شر افكارم خلاص باشم. نخواه كه كمكم كني. از دوستي ات ممنون. از كمكت ممنون. من كمك نمي خواهم . نمي تواني كاري كني. از دست خودم چگونه مي خواهي خلاصي ام دهي؟ از خودم به كجا پناه برم؟ نه ممنون! فقط بيا يك كمي چرت و پرت بگوييم. بيا يك كمي بي خيال ِ همه چيز باشيم. بگذار چند لحظه فراموش كنم.

ذهنم كم مي آورد. تاب ندارم. تحملم كم است. مي گفتم كه نيمه شب كه چشمم را مي بندم كه بخوابم، فكر ها حمله مي كنند. بايد بلند شوم ، خودكار و دفترم را بردارم و ساعت ها بنويسم. اما چندين ساعت از نيمه شب گذشته. اگر نخوابم فردايم هم هرز مي رود. كارهايم روي هم تلنبار شده. فردا بايد اسكيس كار كنم. بايد تمرين كنم. بايد آماده باشم. بايد روي پروژه ام كار كنم. بايد پيش استاد بروم و با او صحبت كنم. بايد دنبال كارهاي اداري بروم. شش صبح بيدار شوم و جايي بروم. درس بايد بخوانم. تحويل پروژه دارم. يك سري به كتابخانه بزنم. براي تعمير وسايل دنبال گارانتي بروم. چند تا وقت دكتر بگيرم. يك سري آرايشگاه بروم. حال يكي از دوستان را بپرسم. راستي قرار بود براي كسي كاري انجام دهم. بايد بروم، بايد بدوم، جا نمانم! مسابقه است. مسابقه ي زنده ماني. زودتر بايد برسيم. زودتر از بقيه . وگرنه جايي برايت نمي ماند. بدويم بايد، كه ساعت ها وقت تلف كردن و تلف شدنمان را جبران كنيم. توي ترافيك، جلوي مزخرفات تلويزيون، از هر دري هاي دري وري روزنامه ها، گرما زدگي توي هواي چهل و اندي درجه ي تابستان . . . جا نماني... جا نماني . ..

گاهي بلند مي شوم و مي نويسم.

 نيمه شب.

هذيان مي نويسم.

 نيمه شب.

نيمه شب كه پرده هاي ژست هاي اجتماعي و شخصيت و مراعات و صلاح و مصلحت فرو افتاده است. نيمه شب كه صداقت آدم از هميشه بيشتر است. نيمه شب كه ماسك هاي زشت روز را دور مي اندازيم و خودمان مي شويم.لباس هاي نمايش روزانه را در مي آوريم و خودمان مي شويم. نيمه شب كه تو تنها هستي. خودت هستي و خودت. نيمه شب كه مي تواني عريان باشي. فكرت عريان باشد. ذهنت عريان باشد. جسمت عريان باشد. نيمه شب بلند مي شوم و هذيان هايم را مي نويسم. مثل آلان. به همين خاطر بود كه وب لاگي كه چهار- پنج سال پيش داشتم را اسمش را گذاشتم : " هذيان هاي شبانه" [1]

و حالا هم كه بعد از چند سال دوباره وب لاگي راه انداخته ام ، قيد شبانه ازآن حذف شده و هذيان به تمام زندگي ام سرایت كرده است.همان ابتدا ي شروع اين بلاگ، تنها اسمي كه به ذهنم رسيد ، هذيان ها بود. و اين قدر مصداق داشت و با مسما بود كه به چيز ديگري فكر نكردم.

زندگي ما كابوس نيست؟ رويا نيست؟ خوب يا بد؟ حتي تحليل ها و حرف حساب ها و منطق ها بسيار متناقض و ضد هم يا بي ربط و شرق و غرب و هذيان گونه نيست؟ تاريخ بشريت و اميد ها و آرزوهايش را ببينيد، حرف ها و استدلال هايش را ببينيد. هذيان نيست؟ هذيان هاي خوب و شيرين، هذيان هاي بد و تلخ و كثيف، هذيان هاي منطقي نما،‌هذيان هاي  . . .

آن قدر افكار توي ذهنم رژه مي روند كه تمركزم را از دست مي دهم. شروع كه مي كنم به فكر كردن، قطار همه ي فكر ها پشت سر هم راه مي افتند و مجالي برايم باقي نمي گذارند. به همين خاطر است كه خيلي وقت ها، مخصوصا توي يادداشت هاي دفترم، بيشتر به نوشتن چند تا تيتر از موضوعاتي كه در ذهنم است بسنده مي كنم. مثل آلان كه عوض نوشتن دغدغه ها دارم اين هذيان ها را مي نويسم . . .

( هذيان هاي اين شب مبارك پر تب، ادامه داشتند. بقيه شان را يكي – دو روز ديگر مي گذارم اينجا. مي ترسم بلاگم منفجر شود!)



[1] -  [ دارم الان فكر مي كنم كه در اين نوشته باز گشته ام به سبك نوشتن قديم و اصيل خودم! اي بسا خودپسند و خودخواهيم ما انسان ها! اي بسا لذت كه مي بريم از تعريفي براي خود داشتن و ممتاز بودن]

 

History

 

....

How many people have to cry
The song of pain and grief across the land
And how many children have to die
Before we stand to lend a healing hand
Everybody sing...

Every day create your history
Every path you take you're leaving your legacy
Every soldier dies in his glory
Every legend tells of conquest and liberty
Every day create your history
Every page you turn you're writing your legacy
Every hero dreams of chivalry
Every child should sing together in harmony

All nations sing
Let's harmonize all around the world
....

From  “HISTORY”  by  Michael Jackson

تردید

 سرعت نوشته ها و یادداشت هایم از سرعت به روز کردن وبلاگم بیشتر شده ! این یادداشت مربوط جمعه ی گذشته است:  

  دامنه ي ترديد به آنجا كشيده كه من به صداقتم با خودم هم شك مي كنم. به صداقتم با دورو بري هام شك مي كنم. يعني هر چيزي را كه مي گويم و هر ابراز احساساتي كه مي كنم مطمئن هستم كه راست ِ راست و درسته درسته. اما يك نفر يه گوشه از وجودم، نمي دانم، كف مغزم، توي فكرم، دلم، ته معده ام، سر ناخونام ، يه جايي نشسته و هي نيشتري مي زند  و اين پرسش را مكرر مي كند كه: مطمئني ؟ مطمئني؟

نه! مطمئن نيستم. از هيچ چيز

 از هيچ چيز.

دامنه ي شك اولش كوچك بود. از چي و چي و چي شروع شد و به كجا و كجا و كجا كشيد و در طول چهار – پنج سال تمام وجودم را شخم زد و حالا دارد غرقم مي كند و شبيه سرزمين جنگ زده اي شده ام پس از هجوم دشمن و تركش و بمب و خمپاره و فقط ويرانه مانده است و ويرانه. و هر طرف را كه نگاه كني ، فقط ويرانه!

و هر چه دامنه ي ترديد گسترده تر مي شود، دامنه ي سينوسي نوسانات احساسات من كوچك تر مي شه... و تزلزل . . . و ترديد. . . . و دودلي . . .  و بي ثباتي . . .  و افسردگي  . . .  و شادي رنگ و رو باخته. . .  و ترس و ترس و ترس و دلهره و اضطراب  و . . . و . . . و . . .

راستي ، امروز مراسم سالگرد فرشاد بود. اگه زنده بود ،‌امسال سي ساله مي شد.

 ***

   غم، چه بي پروا و مهار ناشدني به من هجوم مي آورد. چيزي ته دلم سست شده است. نمي دانم مربوط به چيست يا مجموعه اي از همه ي اتفاقات است؟ حوادث انتخابات؟ آقاي سين؟ خانه به دوشي؟ امتحان اسكيس و پايان نامه و كارهاي عقب مانده؟ موج نا اميدي اجتماعي و مردمي و سياسي؟ درماندگي؟ عواطف شخصي و داخلي؟ دوستان نا رفيق؟ زندگي؟ زنده ماني؟ مردگي؟ مرده باشي؟! . . .

 ***

   براي وب لاگ دوستم كامنت گذاشتم: " من اين روز ها وقتي آهنگ " وطنم " رو مي شنوم، بغضم مي گيره و مصيبت زده مي شم. ...  ( ناچار به سانسور شدم!)‌ اما نبايد اجازه دهيم اميدمان مصادره شود. فكرمان مال خودمان است. هميشه.

 ***

    فرصت نمي شود همه ي يادداشت هايم را بنويسم و بگذارم . مي ترسم زيادي طولاني شود. اما خيلي چيزها مانده، كتابخانه ي اتاقم كه روز سي و يكم خرداد روي سرم خراب شد! يه يادداشت كه در مورد فيلم رستگاران نوشتم . خانه ام آتش گرفته است، آتشي جان سوز. . .  وقت مي گذرد ، چه تند مي گذرد! هميشه حوادث زندگي اين قدر فشرده و سنگين بوده يا حالا اين طوري شده يا من طوري ام شده؟ فرصتي براي هضم هيچ چيز پيدا نمي شود. دارم رو دل مي كنم!

تن بودن

گاهي اوقات آدم لازم دارد تن باشد. فقط تن! يعني فكر نباشد، كار نباشد، گرفتاري نباشد، دلخوري نباشد، دغدغه نباشد. ذهن نباشد. فقط و فقط تن باشد. با همه جايش تن باشد و تن پروري كند. لم بدهد روي كاناپه و باد كولر و شربت آبليمو بخورد. بستني بخورد ودر آن لحظه فقط بستني خوردن باشد. يا آب تني كند و بعد ولو شود روي شن هاي داغ و يكي درست و حسابي ماساژش دهد . كرخت و راحت باشد و به هيچ چيز فكر نكند. چند دقيقه اي خودش را از دغدغه ها آزاد كند. از تمام دغدغه ها و چركي ها و سنگيني ها. مثل يك شستشوي حسابي ذهن. يعني مي خواهم بگويم اين تن پروري ها، اگر مجالي برايشان باشد، بعدا فكر آدم را بهتر به كار مي اندازد و روح آدم را تمیز مي كند. چيزي مثل قرص آرامش.

گاهي وقت ها هم آدم لازم دارد اين تن بودنش را با كسي شريك شود. مثل نفسي راحت. مثل تزریق  آرامش توی رگ ها . . .

سال بلوا

به دلايل واضح كه همه مي دانيد چه هستند چند وقتي است كه بلاگم را آپ نكرده ام. يادداشت هايم توي دفترم باقي مانده اند و اين ميان بعضي ها سانسور مي شوند( يادداشت هاي بيستم خرداد تا پنجم تير) . اين وسط دفتر سبزم كه چند ماه پيش بعد از گم شدن دفتر خيلي مهم قبلي شروع كردم به نوشتن تويش، به ته رسيد و من دفتر قرمز جديد را برداشتم.( اين استعاره را همين الان كه اين مطالب را تايپ مي كنم متوجهش شدم. دفتري كه تا حالا تويش مي نوشتم سبز بود، و اين يكي كه تازه باز شده است قرمز!‌)   چند تا از يادداشت ها را اينجا با هم مي گذارم.

 

جمعه ، پنجم تير

«اي كاش مي توانستم

اي كاش مي توانستم   

اين خلق بي شمار را بر دوش خود بنشانم

تا با دو چشم خويش ببيند

خورشيدشان كجاست»

اين شعر شاملو رو ... آخر برنامه ي... ( فيلم مستند كانال چي چي چي!)‌ خوند. بعد از پخش فيلم «تمرين دموكراسي» كه ده سال پيش ساخته شده بود و حسابي با حال و هواي اين روز ها جور در مي آمد. با حال و هواي بيست خرداد به بعد.

قلبم فشرده مي شود.

اين دفتر اين گونه آغاز مي شود. دو هفته بعد از انتخاباتي كه سرنوشت جديدي را براي كشورم رقم زد.. سه هفته مانده به امتحان اسكيس ارشد و روزي كه مايكل جكسون، شخصيت فانتزي كودكي هايم،  در گذشت.

 

سه شنبه، نهم تير، ظهر

به خانه ي خالي خاله نسترن اينا در بلوار ارم نقل مكان كرديم. اتفاق جديد ديگري نيفتاده است. از شنبه تا الآن كه خانه را ترك كرده ام، ديگر نديدم چه شكلي شده ، اما بچه ها(‌خواهر هايم ) كه ديده اند مي گويند خيلي درب و داغان است. تمام وسايل را جمع كرده اند و زمين را كنده اند كه لوله كشي را عوض كنند و همه جا پر از خاك است و . . . كولر خانه ي جديد هنوز راه نيفتاده و تلويزيون هنوز تنظيم نيست و سر و صداي همسايه ها و كوچه و . . .  بيداد مي كند. و اهميت اينها فقط اين است كه روي احوالات من تاثير مي گذارند. چيز قابل عرض ديگري  نيست. با اسكيس ها و كاغذ ها و موضوع ها سر و كله مي زنم و كم مي آورم و نا  اميد مي شوم و از سريع گذشتن وقت دلهره ام زياد مي شود. اما در عين حال حوصله  و  انرژي ام  نمي كشد كه خودم را تام و كامل در اختيارش بگذارم. اين چند روزه توي اين خانه ي يك وجبي گرم حسابي دلم گرفت و بي حوصله شدم. الآن تهران مي روم تا با بچه ها گشتي بزنيم. بعد از ظهر هم قرار است كلاس اسكيس منظر داشته باشيم. زندگي تا حد زيادي نكبتي است. فكر كنم بيشترش به خاطر گرما است. شوراي نگهبان سلامت انتخابات را تائيد كرد و مي گويند موسوي حرف مفت مي زند. خبر جديدي نيست. تب و تاب مردم مي خوابد و سركوب، زندگي عادي روزمره را دوباره به جريان مي اندازد. اين بار همراه با  افسردگي و سرخوردگي. .... دولت [.سانسور...سانسور...] عاملان قتل ندا را پيگيري مي كند و عكسش را صفحه ي اول روزنامه هايش مي زند! [..سانسور ... سانسور...]

 مايكل جكسون هم از سه روز پيش تا به حال هنوز مرده . گفتم كه زندگي نكبتي شده است. بيشترش هم به خاطر گرماست. فقط شنيدم آيت الله بهجت كه يكي دو ماه پيش فوت كرد، پيش گويي كرده بود ... و بعد [.س...ن...] و [.س..ن..س..]  يك سال ديگر مي فهميم كه اين پيش گويي درست بوده يا نه. اگر درست در بيايد ، آن وقت از آقاي سين مي خواهم كه به حرف هاي من در مورد آن چه خودش اسمش را ماوراء طبيعه مي خواند، ايمان بياورد!

 ايمان اينجا چه كلمه ي بي معنايي است!

من از اين كلمه ي ماوراء طبيعه خوشم نمي آيد چون اين مسائل – كه خود داستان مفصل و مثنوي هفتاد مني دارند  - به نظرم خارج از قوانين طبيعت نيستند و كاملا طبيعي اند و فقط بصيرت ما نسبت به آنها كور است.

چقدر هوا خفه و گرم است. عجب زندگي نكبتي است!

 

سه شنبه، نهم تير، غروب

سنگينم. چركم. تنفس در اين هوا سخت شده. با خانه ي جديد غريبگي مي كنم. احساس انزوا گاهي تلنگري مي زند. روسري سياه سر كرده ام. با آقاي سين بيهوده اطراف ونك قدم مي زنيم و هيچ حرفي خلائ سكوتمان را پر نمي كند. قدم هايم به زحمت از كف پياده رو جدا مي شوند. گرم و خفه ام. گلويم را بغض گرفته است. گرماي هوا، يخ بينمان را آب نمي كند. ياد روزهايي مي افتم كه سرحال و شاد و سرخوش ، انقلاب را بالا و پائين مي كرديم و در كتاب فروشي ها و لوازم تحريري ها چرخ مي زديم و در كافه فرانسه بستني مي خورديم. ياد آن روز كه از انقلاب ميز نقشه كشي خريده بوديم و بعد كه مي خواستيم برگرديم، زير باران بهاري دو تايي مي دويديم تا به مسجدي برسيم و دستشويي پيدا كنيم. تر و تازه و سرحال بوديم. فكرمان پاك بود. و احساس عميقي بي آنكه گفته شود،‌جلايمان مي داد. وقتي دست به دست هم مي دويديم ، وزن خود و سفتي زمين زير پايمان را حس نمي كرديم. ياد اينها مي افتم و قدم هايم را به زور از كف پياده روهاي ونك مي كنم و خودم را جلو مي كشم. چه ام شده؟ چه مي شود مرا؟ چه مي شود ما را؟

به روي غريبه ها لبخند مي زنم و خودم را سرحال نشان مي دهم يا اگر چيزي ناراحتم كند به روي خودم نمي آورم يا سرم را به چيزي گرم مي كنم يا موضوع را عوض مي كنم و با نزديك ترين دوستم اين گونه ام.

چقدر هوا خفه است.