جانور های نسل معماری 83...
امروز ، سي ام مهر ماهه. امروز براي اولين بار در سال تحصيلي جديد اومدم دانشگاه. كلاس توجيهي با استادهاي پايان نامه تقريبا يك ساعته تموم شد، در عرض يك ساعت بعدش بچه ها دسته دسته ناپديد شدند. اولين خبري كه امروز مثل آوار فرود اومد، اين بود كه آتليه اي كه چهار سال به اسم ما بود رو بچه هاي 85 قرق كردند. ديگه اونجا، آتليه ي معماري 83 نيست!
چه حس عجيبي داشتم، انگار بعد يه مدت كه رفتي سفر و خسته و مونده از راه مي رسي، مي خواي مثل هميشه بري تو خونت، مي بيني كه خونت افتاده دست يه سري آدم ناشناس؛ انگار از وطنت بيرونت كردن؛چيزي رو كه مال توئه ، ازت گرفتند و دادند به يه سري غريبه؛ غريبه هايي كه نمي دونند اونجا، فقط چهار تا ديوار و سقف و ميز و ... نيست؛ اونجا كلي خاطره دفن شده. كلي آدم عاشق هم شدند، كلي دعوا و آشتي شده، كلي آرمان و آرزو نيست و نابود شده. خاطره هاي ما، دعواهاي ما، عشق هاي ما، آشتي هاي ما، آرمان ها و آرزوهاي ما....ما كه تو اين چهار سال تو همين چهار ديواري بزرگ شديم. اين غريبه ها چه مي دونند؟ حتي ديوار هاي اين آتليه رو سه بار رنگ زديم ، و هر بار كلي ماجراها داشت واسه خودش، اون ها يادشون مياد كه زير اين لايه ي سبز خيلي كم رنگ يكدست، نقاشي ديواري هايي خوابيده كه عصيان و عشق ما رو تو خودش داشت و وادارمون كردند كه با دست خودمون روي اون ها رو بپوشونيم؟ و همون طور كه اون نقاشي ها محو شدند ، ما از هم دور مي شيم و عصيان ها وعشق ها رنگ مي بازند....
ديگه اون آتليه ، مال بچه هاي 83 نيست، رشته هايي كه ما رو به هم نزديك مي كرد، از سال پيش در حال گسستن بود و الآن چيزي به پاره شدنشون نمونده، ديگه اونجا مال بچه هاي ما نيست، ما ديگه دانشجو نيستيم، و بچه هاي معماري 83 هم ديگه وجود ندارند. ( اين عجيب ترين قسمت ماجراست، همه ي ما تا مدت ها احساس تعلق به چيزي خواهيم كرد كه ديگه وجود خارجي نداره، نه مكانش، نه آدم هاش...)
تموم شد!
امروز توي دانشگاه كه مي گشتم، حال و هواي دانشگاه باز تو سرم افتاد؛ كندن سخته، حتي از جائي كه اين همه مصيبت روت فرود آورده. الآن اومدم تو سلف، يه ايستك گلابي(!) و يه سوپر چيپس خريدم و نشستم جائي اون ته ها كه بتونم همه رو ببينم. از بچه هاي كلاس ما ديگه كسي تو دانشگاه نيست، فقط من هستم، با چيپس و نوشيدنيم ، تنها يه گوشه مي شينم و با خودم خلوت مي كنم، مثل هميشه.
تو سلف پر از پسر هائيه كه نشستن چيز ميز مي خورن، سيگار دود مي كنند، با هم حرف مي زنند. فكر كنم به خاطر فوتباله كه امروز اين قدر پسرا زيادن و دخترا كم. يه نفر آواز مي خونه، صداي تار زدن كسي مياد ( نشانه هايي دال بر اينكه اينجا سلف دانشگاه هنره!)
تلويزيون رو تعمير كردند. همون تلويزيوني كه تو درگيري هاي بي جهت و بي معني 18 تير پارسال شكست. رشته هاي تجسمي ، و فرش و پارچه و نقاشي و... رو كه بردند تهران، دختر هايي با لباس هاي رنگي رنگي و تيپ هاي جورواجور(كه تو هيچ بازار ديگه اي پيدا نمي شه) ديگه پيداشون نيست. يه پسري با فاصله روبه روي من پيش دوستاش نشسته كه ريش و موي بلند فر داره، بايد داشجوي مو سيقي باشه، بلند بلند مي خنده، سيگار دود مي كنه و ازين طرف سلف با يكي تو اون طرف تو هوا تيكه هاي خنده دار پرتاب مي كنه. يكي ديگه هم هست كه يه عينك مستطيلي داره، با دسته و قاب ضخيم، ازون مدل ها كه من خيلي دوست دارم، موهاش تقريبا كوتاهه، هيكل لاغر و بلندي داره، چهره ي استخوني، رو بلوز مردونه اش يه پوليور سرمه اي ريز بافت ساده پوشيده. از نيم رخ نوك بيني اش كمي به پائين متمايله و به نظرم خوش فرم مياد (ازون معيارهاي زيبا شناسي ِ خلاف عرف من!) دود هاي سيگارش رو حلقه مي كنه، يه بازي قشنگ با دود كه من عاشقشم. يه كيف ساز دستشه،
نمي فهمم سازش چيه، زير چشمي يه نگاهي به من انداخت، فكر كنم فهميده زياد بهش زل زدم. عادتمه. عادت بديه كه آدم به يه نفر زل بزنه؟!
چهره ها جديدند. بچه هاي معماري 87 رو تا حالا نديدم، بچه هاي 86 رو هم به زور مي شناسم، هشتادوپنجي ها ، حالا سال سومن، فكرش رو بكن!!
دانشگاه از جونورهاي نسل ما خالي مي شه. نسل ما منقرض مي شه. چهار سال دانشجويي تموم شد.( سازش سنتوره، الآن مضراب رو تو دستش ديدم) دلم سيگار مي خواد. تاحالا تو دانشگاه نكشيدم، الآن ديگه مهم نيست برام، هيچ آشنايي اما نيست كه ازش سيگار بگيرم، چقدر دلم سيگار مي خواد.
